تبليغاتX
زندگی کن!

زندگی کن!

خدا هست!

کم بیداری!

سلام.

از اینجا شب هست!:

کم بیداری!...

ارادتمند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 20:44  توسط خودم!  | 

کوه نباش!

سلام!

از "اینجا شب هست":

کوه نباش!


+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 11:9  توسط خودم!  | 

بیدار شو!...

سلام!

از یادداشتهای یک بانوی الکترونیکی:

بیدار شو!

ارادتمند-سودابه رضابیک

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 23:4  توسط خودم!  | 

می مانم چون هستم!

سلام!

       سلام!

              سلام!

                       عرضم به حضور شریفتون که:

                                                          حذف نمیشم!!! :-)

حالا حالاها هستم در خدمتتون!

   ولی شاید با یه تغییرات جزیی!

      با تشکر از یک دوست:

                              شازده شرقی



ارادتمند-سودابه رضابیک

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:16  توسط خودم!  | 

عمو رضا

سلام!

از "اینجا شب هست!":

از گذشته- عمو رضا

ارادتمند-من

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 22:24  توسط خودم!  | 

پیامبران ناکام...

خدایا ما پیامبران ناکامیم...بیش از این توانی نبود برای ...ببخش...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:49  توسط خودم!  | 

چند خط ناقابل!

سلام.

از "اینجا شب هست":


فقط چند خط!


ممنون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 0:30  توسط خودم!  | 

نمیدانم نامه!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

اول-شکر

ما پیامبران ناکامیم!...

این روزها که گذشته های نزدیک و دور را مرور میکنم، میبینم که هیچوقت –جز دو سه بار- از جان و دل مایه نگذاشتم برای چیزی...هیچوقت تمام تمام تلاشم را نکردم...آن دو سه بار هم واقعا نتیجه اش را دیدم...تمام و کمال...حتی شاید بیشتر از تلاشم...می دانی! من خیلی مدیون زندگی ام...خیلی کار کرده این دنیا برایم که در قبالش هیچ چیزی ندیده از من...نمیگویم "خدا" چون میدانم هرگز هرگز هرگز نمیتوانم دینی که به او دارم را جبران کنم...چقدر خدا داد و چقدر من......

خیلی کم گذاشته ام برای زندگی...خیلی کم لطفی کرده ام به خودم...کم کم دارم توی این مرداب خشکیده فسیل می شوم...چقدر هر سال تحول خواستم وتلنگری...تلنگر که هیچ، میترسم دیگر اگر زلزله و سونامی هم بیاید حال من متحول نشود!.........

...گاهی با خودم فکر میکنم که من کجا و این مختصات کجا!...اصلا دستگاه مختصاتم کدام است!... میدانی، این روزها دارم فکر میکنم که شاید ما همه مان بالذات پیامبرباشیم...اما بالفعل نه!...من که اندر خم یک کوچه ام کجا و بار سنگین پیامبری کجا؟!...قاصدک بودن هم به ما نمی آید، پیامبری پیشکش!...

اما به هر حال هنوز حال من و زندگی خوبست و هنوز هر صبح اعجاز بزرگ خداست...و هنوز ...شاید فرصت باشد ...

خدا هست! زندگی کن!...

آخر-شکر.

خدانگهدار

28-7-90

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:51  توسط خودم!  | 

ندیدم...

 

صدایت زدم

آمدی.

آمدی...ندیدم

ماندی...ندیدم

مهربانی کردی...ندیدم

گذشت کردی...ندیدم

همچنان بودی و همچنان ندیدم...

فریاد زدم: کجایی پس؟!...

 

حالا سلام!...این که نوشتم برایتان حکایت ماست!نه؟!...

پس فعلا خداحافظ!

راستی اگر نماز میخونید و روزه میگیرید نماز و روزه هاتون قبول! و التماس دعا!... 

 

ارادتمند-سودابه رضابیک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:43  توسط خودم!  | 

سلام!

 

سلام! سلام! سلام!

اول چون نام خداست دوم چون سلام است و سوم چون دوست دارم سلامت باشید!

 خیلی خیلی ممنونم از تمام دوستانی که با حضورشون من رو دلگرم کردن و دستی به سر و روی این بلاگ کشیدن...بینهایت سپاس!...

یک ماهی که گفتم گذشت! اما راستش نوی نامه را در ماه مبارک رمضان هرروز بروز کردم! اگر میخواهید بخوانیدش اینجا را کلیک کنید.

اما!...

از "اینجا شب هست!" :

 

ف!...کسی نیست!...

 

ارادتمند-سودابه رضابیک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:40  توسط خودم!  | 

سلام زندگی!خداحافظ...

سلام .

سلام خدا! سلام آزادی! سلام زندگی!

امروز باید از خیلی از راحتی هام کم کنم...امروز شروع روزهای سخت و شیرین زندگی منه...روزهای عاشقانه زنده بودن و زندگی رو "زندگی کردن"! امروز روز آزادی منه از بند راحتی هایی که دست و پام رو بسته بودن و راهی که پیش روم بود رو از من دریغ میکردن...نمیدونم تا کجا تا کی اما میدونم از همین جا و همین لحظه شروع میشه...شاید بخاطرش مجبور باشم لذت چشیدن یک سری شیرینی ها رو از دست بدم و یک طعم تلخ رو تجربه کنم اما این تلخی مثل تلخی شکلات و قهوه ناب و برام لذت بخشه!...خوشحالم که از امروز چیزی هست که باهاش دست و پنجه نرم میکنم!...

خدایاااا!ممنونم! شکرت...شکر!

دوستان عزیز مدتی باید کمتر به وب سر بزنم چون واقعا خیلی کار دارم که باید انجامشون بدم و درقبالشون مسئولم!...تازه! با آزادی هم آشتی کردم!

پس دوستان عزیزی که بازدیدکننده ی وبلاگهای شخصی من هستن باید حضور شریفتون عرض کنم که از این پس تمام وب نوشت های من ماهانه خواهد بود و این وبها به همراه "زندگی کن!"تنها ماهی یک بار بروز می شوند:

اینجا شب هست!

یادداشتهای یک بانوی الکترونیکی

نوی نامه(سوگند به قلم!...)

 

 

دوست من! زندگی کن! خدا هست!

ارادتمند-سودابه رضابیک

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:10  توسط خودم!  | 

ای نامه که میروی بسویش...

سلام خدا جان.

حالت چطور است؟ اگر از حال من بپرسی ملالی نیست جز دوری شما.هر روز می روم همان جای همیشگی و منتظر میشوم تا با من حرف بزنی اما نمیدانم شما حرف نمی زنی یا آنقدر دور شده ام از حضور نازکت که صدایت به گوشم نمی رسد...و یا شاید هم گوشهای من سنگین شده...مدتهاست که دل خوش کرده ام به نوازشهای شما...پیشتر که پناهگاهم آغوش روشن شما بود و آرامشم بوسه های گاه گاه شما، حالم خیلی بهتر بود...اینجا خیلی تاریک است و شما با این که می دانی من چقدر از تاریکی وحشت دارم بی مقدمه مرا می گذاری در تاریکیهای این مکان مبهم که سر و ته ندارد...اما هنوز دل خوشم که گاهی از کوچه ی ما میگذری و نسیم عطر قشنگت مشامم را نوازش می دهد. هنوز دلخوشم به نوازشهای شما . نوازشهایی که مدتهاست نمی دانم از روی ترحم است یا محبت...راستی چند وقتی است از بسته هایی که برایم میفرستی استفاده میکنم اما عزیز دلم من شما را می خواهم اینها به چه کار من می آیند؟ خیلی از تو ممنونم بابت این همه هدیه...اما...خودت که می دانی من چقدر بازیگوشم میدانی که اگر سرم گرم بشود با بازیهای فکری که برایم فرستادی قرار هرروزه مان را ممکن است یادم برود...نکند خسته شده ای از من؟...نکند مثل من که ...نه!...نه!...نگو که از من دلگیری که اگر بمیرم تحملش راحت تر از ناراحتی توست عزیز دلم...نکند دیگر برای تو همان عزیزی که می گفتی نیستم که بوسه هایت را جیره بندی کرده ای نازنینم؟...یادم نمی رود آن شبهای بارانی را که با هم تا انتهای جاده ی شب میرفتیم و شانه هایت تکیه گاه من میشدند...هم باران بودی برایم هم چتر میشدی هنگام رگبار...آخر من بی تو قلبم را کجا ببرم؟! این همه هدیه ی زیبایی را که میدهی کجای قلبم جا بدهم وقتی هنوز جای تو خالیست؟قلب متروک که آذین بندی نمیخواهد بزرگوار...هر روز راه خاکی خانه ام را آب می پاشم و جارو میزنم بلکه به قدمهای نازنین شما منور شود، بلکه به نور شما جوانه بزند...چرا باید مرا می فرستادی اینجا که گم شوم؟!...تو که می دانستی من بی تو نفسم بند می آید...خدا جانم!من تو را می خواهم خودت را...می دانم این آدمهای جدیدی که فرستادی دور و برم من را به یاد تو و روزهای خوشم با تو می اندازند...تشکر هم که کردم از تو و آنها...اما...تا تو میتوانی باشی او را میخواهم چکار؟!عزیز نازنین همیشگی بینهایت دوستت دارم ...اما اگر بد هستم اگر دلچسب نیستم اگر...اگر...اگر...همه را بگذار به حساب آن روزهای عاشقانه که تو مرا نازپرورده بار آوردی بگذار به حساب آن همه بزرگی که هر روز نشان دادی و بخشیدی و با ناز و اداها و خطاها و کارهای بچگانه ام کنار آمدی...من عادت کرده بودم به ...بگذار جبران کنم...یکبار دیگر بگذار دستانم در دستان تو باشند بگذار دوباره آن روزهای آسمانی را تجربه کنیم بگذار یکبار دیگر خورشید را لمس کنم که ماه و ستاره حرارتی ندارند برای آب کردن یخهای قلب کوچکم...فقط خورشید توست که میتوانم ذوبم کند...میدانم که دوستم داری...می دانم ...می دانم...اما باور کن من هم به اندازه ی قلب کوچک بی قرارم به تو دل بسته ام...این همه رنج سزای عاشقی نیست!...شاید اما سزای بی حواسی ام باشد....عشق بی نهایت من! به تو سوگند و به نام اولت که هیچکس نمیداند و به نام زیبایت که تو میدانی و من ، دوستت دارم...یکبار...فقط یکبار دیگر...منتظرت هستم عزیز دل نازنینم....

به امید دیدار

دوستدار کوچک و بیقرارت-پیامبر کوچولوی تنهای تو-سودابه

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 10:55  توسط خودم!  | 

السلام علیک یا عشق!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

*امشب عاشق می شوم..عااااااشق میشوم....و السلام علیک یا عشق!

فردا بهترین روز برای تمام دنیاست! فقط کافیه این خوبیش رو درک کنیم...عیدتون هزار تا مبارک...دلاتون شاد و آسمونی....نگاهتون سبز...ظهور منجیتون نزدیک...

 

برای ناجی قلبهایی که لرزیدن:

 

ز خاطر و ز قلب من آنکه نمیرود تویی

ناجی قلب خسته ام! شما که تا ابد تویی!

زمین به حبس آدمی دگر نفس نمیکشد

و طعم تلخ غصه را در این زمانه می چشد

بیا ببین چه خسته ام در این هوای بی کسی

تمام چشمها به راه چرا تو پس نمیرسی

بیا ببین چه زخمها زده ست "من" بر دلم

و در فشار رنجها نه در جنون نه عاقلم

کجایی ای امام عشق؟بیا که خسته ام دگر

تومنجی شکستگان...و یا که نیستی مگر؟!

بیا که طاقت زمین به آسمان رسیده است

مگر به جز تو در زمین، کسی به فکر عشق هست؟

میان جشنهای ما که تا ابد به نام توست

...به کام ماست زندگی ...اگر چه دل غلام توست

نگو که دل شکسته ای نگو که خسته ای زما

که قهر میکند خدا که قهر میکند خدا

فقط دعا بکن کمی که من پر از سیاهی ام

نه صبح میرسد ز ره نه در شب است ماهی ام

فقط دعا بکن کمی که سخت دل شکسته ام

نمیکنم دگر گله که با تو عهد بسته ام

مرا که گم شدم در این هزار توی بی کسی

فقط دعا بکن بگو که زود_ زود می رسی...

 

 

از طرف خودم تقدیم به: ...

چند خط پاورقی:

*دوستت دارم... من_بد، دوستت دارم..........بیا...مگه ما بدها دل نداریم؟...

*جاده چشم به راه قدمها

                   و گلها سر به هوای نگاهت

                                                  زودتر بیا...

*اللهم عجل لولیک الفرج

*اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

*و السلام علیک یا عشق!...

*شده بغض تو گلوت...نه! تو چشات گیر کنه؟!...اما باز خوشحال باشی؟

*.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 21:34  توسط خودم!  | 

جوان!

سلام!

از "اینجا شب هست":

روز جوان

جوانیتون ستاره بارون! روزتون مبارک!

 و اینکه آدما در یک قدمی موفقیت نا امید میشن پس هروقت ناامید شدی تمام قدرتتو جمع کن و یک قدم به جلو بردار!

ارادتمند-سودابه رضابیک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 21:4  توسط خودم!  |